ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

دانستني هاي ١

اين تيتر رو براي اين نوشتم تا هرز چند گاهي بيام و از كارايي كه ياد گرفتي و انجامشون ميدي بنويسم. البته قبلا هم نوشته بودم اما بدون اين عنوان. كارهاي جديدي كه تو اين يك ماه اخير ياد گرفتي عبارتند از:  كنترل تلويزيون رو بر ميداري و ميگيري به سمت تلويزيون، دستات رو يه عالمه ميكشي سرت رو از يه طرف مي چسبوني به گردنت و دكمه ها رو فشار ميدي و كانال ها رو اتفاقي عوض ميكني. عينك ماماني رو بر ميداري و به زور مي خواي بزني به چشماي قشنگت  هر چي رو كه بخواي با انگشتت بهش اشاره مي كني و يه صدايي از خودت در مياري كه يعني بدش به من. اگر يه آهنگي در حال پخش باشه و شمام در حال ناناي كردن باشي و آهنگ متوقف بشه، با انگشتت بهش ...
6 مرداد 1392

اولين قدم ها

ارغوانم امروز و همين چند لحظه قبل يعني تو تاريخ جمعه، چهار مرداد هزار و سيصد و نود و دو ساعت حول و حوش ده دقيقه به هشت شب، اولين قدم هاي زندگي قشنگت رو بدون كمك من و بابايي و كليه وسايل خونه برداشتي. سه قدمي كه حتي ايستادن ابتداييش هم بدون كمك ما بود. سه قدمي كه بيشتر شبيه دويدن بود تا گام برداشتن. سه قدمي كه خودت ترسيدي و حتي اگه بابايي بغلت نمي كرد و من دست و جيغ و هورا نمي كشيدم بي شك به گريه تبديل مي شد. سه قدمي كه من و بابا محسن رو برد تو آسمون ، چند لحظه اون بالا نگه داشت و بعد آروم و بي صدا اورد رو زمين. سه قدمي كه ابتداي آغازين تو، تو زندگي انشالله پربار و طولانيته. سه قدمي كه هيچوقت متوقف نخواهد شد. مي دوني چند وقته كه من...
4 مرداد 1392

اتفاقات اولی

هفته قبل که با بابامحسن رفته بودی حمام بابایی موهات رو یه کم کوتاه کرد.  با اینکه خیلی کوتاه نکرده اما خیلی خیلی نازتر شدی. انگار حلقه های موت بیشتر شده و بیشتر موهات فر می خوره. از وقتی موهات رو کوتاه کردیم شیطون تر شدی، نه فقط من بگم ها نظر بابایی هم هست. این روزها برای راه رفتن آماده میشی و همش بلند میشی و می ایستی. و در حالی که دستت به مبل یا گاز و یا ... است سعی می کنی راه بری. چند شب پیش تو چند لحظه به خودمون اومدیم و دیدیم که از مبلت رفتی بالا و در حالی که خودت هم ترسیدی دیوار رو محکم گرفتی. دیروز هم از جارو برقی رفتی بالا و روش نشستی.   اولین تاب بازی         ...
31 خرداد 1392

یه قرار دیگه تو بهشت مادران

یه بار دیگه با دوستای نی نی نازمون تو بهشت مادران قرار گذاشتیم و این دفعه سه تا دوست جدید هم اومده بودند که ما برای اولین بار باهاشون از نزدیک آشنا می شدیم. برسام و مامان الناز محمدرضا و مامان ثنا برسام و مامان نازیلا دوستای دیگرمون هم؛ پارمین، رونیا، یاسی مهرسا، راستین و رادوین بودند. روز خوبی بود و خوش گذشت، باران جون مامان راستین هم زحمت کشید و برامون آش خرید. موقع برگشت هم بابای راستین زحمت کشید و ما رو تا خونمون رسوند، تقریبا همسایه هستیم. مامان و بابای راستین بعد از اصرار های زیاد من و بابا محسن اومدند خونمون و یه کم نشستند و دوتا بابا ها هم باهم آشنا شدند و با هم اختلاط کردند. اینم از خاطره یه روز خوب. ...
31 خرداد 1392

نه ماهگی ارغوان نازم

ارغوان من، نه ماهه شدنت مبارک. مامانی رو ببخش که دقیقا تو روز نه ماهه شدنت مطلبی برات ننوشتم. هم سرم خیلی شلوغ بود و صد البته که تنبلی کردم. اما الان به جبران اومدم و می خوام یه عالمه برات بنویسم از همه چیزهایی که باید می نوشتم و تا حالا ننوشتم. اول در مورد نه ماهه شدنت: پایان این ماه مصادف بود با یه عالمه کارای جدید و البته هزار برابر شیرین تر شدن شما شما چهار دست و پا رفتن رو تجربه کردی. انقدر سریع میری که یهو آدم بر میگرده  می بینه پشت سرشی و یهو نیستی. یه روز داشتم خونه مامان جون مسواک می کردم که یه دفعه کنارم یه صدایی شنیدم چون در حیاط باز بود فکر کردم گربه اومده تو خونه. البته اشتباه هم نکردم شما از هال خو...
31 خرداد 1392

روز پدر

محسن عزیزم اولین سال پدر بودنت مبارک. ممنونم که فراتر از وظایف پدر بودنت عمل میکنی و کلی تو کارای مربوط به ارغوان و البته خونه بهم کمک می کنی تا من فشار زیادی رو رو شونه هام احساس نکنم و همیشه یه وقتی برای خودم داشته باشم. ممنونم که انقدر نگران حال و آینده ارغوانی و همیه تلاشت رو برای زندگی بهتر دخترمون می کنی. ممنوم که از یه سری از خواسته هات  مثل ادامه تحصیلت، به خاطر ما گذشتی، قول میدم الان که ارغوان بزرگتر شده کمکت کنم تا به اون اهدافت برسی چون می دونم چقدر دوست داری ادامه تحصیل بدی. قول میدم توقف یه سری از اهدافت موقتی باشه. پدر بودن خیلی بهت میاد و تو از پس این مسئولیت هم خیلی خوب براومدی. می دونم که خیلی نگران این م...
12 خرداد 1392

ارغوان و پرستش خاله الی

 ارغوان نازم دوباره پرستش رو دیدیم. کلی برای خودش خانم شده عزیز دل من. عزیزم که فقط می تونست بشینه در عرض چند روز هم چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفت و هم در حال دندون دراوردنه و البته دندون پایینیش جوونه زده. پرستش خانم خیلی بد و کم غذاست و سر این مساله کلی مامانش رو اذیت کرده. خیلی هم ماشالله به جونش شیطونه و اصلا آروم و قرار نداره و من تو عکسایی که ازش گرفتم اصلا موفق به ثبت ایشون در حالت فوکوس نشدم. پرستش خانم علاقه زیادی به کارتون دارن و خیلی با جدیت کارتون تماشا می کنند. شیطون خاله قفل گوشی مامانش رو هم باز میکنه  خیلی قشنگ عکساش رو ورق می زنه که این نشون از هوش سرشارشه. ماشالله ماشالله ارغوان قشنگ...
3 خرداد 1392

نی نی پارتی مهرادجان

دوشنبه مهمون خونه ی ساناز جون و گل پسرش آقا مهراد بودیم. واقعا خیلی خوش گذشت و زحمتهای بیشمار ساناز جون و از همه مهمتر روی گشاده اش باعث شد یه روز خاطر انگیز دیگه با دوستای شهریوریمون تو دفتر زندگیمون ثبت بشه. دوستای این مهمونی از همیشه بیشتر بودند و صاحبخونه سعی کرده بود همه رو دعوت کنه تا بعدا کدورتی پیش نیاد. واقعا دست گلش درد نکنه. مهمونای دیروز عبارتند از: پارمین نی نی خاله افسانه    شادیسا نی نی خاله سانی یاسمینا نی نی خاله مرمر      مهرسا نی نی خاله نگین کیان نی نی خاله الناز            دینا سادات نی نی خاله هدی راستین نی نی خا...
3 خرداد 1392

نمایشگاه کتاب

ارغوان جان هفته گذشته برای اولین بار شما رو بردیم نمایشگاه کتاب و یه عالمه کتاب های قشنگ برای سن کنونیت خریدیم. تا مامانی کتابها رو برات بخونم و شما یه عالمه چیزای جدید ازشون یاد بگیری و البته که لذت ببری. شما تو دو سه ساعتی که تو نمایشگاه بودیم خیلی دختر خوبی بودی و اجازه دادی تا ما غرفه های کودک رو با صبر و حوصله بگردیم. که من همینجا از شما تشکر می کنم دوباره خانم گل قشنگم. البته فکر می کنم کتاب ها در حال حاضر یه خرده برات زود باشند و من نناید از شما توقع داشته باشم که کاملا بهم گوش بدی ، اما همینکه بتونم یه مقدار کم حواست رو معطوف عکس ها و شعرها کنم خیلی خوبه. امیدوارم شما در آینده نزدیک یه دختر کتاب خون بشی عین بابا محسن  ...
24 ارديبهشت 1392

یه جمعه عالی

دیشب خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و ملالی نبود به جز دوری دختر گلم که واقعا جاش خالی بود و البته ذهن و دل ما که همش پیش ایشون بود. از دو هفته قبل قرار بود با بابا محسن و یه سری از دوستانمون بریم کنسرت کیوان ساکت و سالار عقیلی. من اصلا دلم راضی نبود چون باید شما رو چند ساعت تنها می ذاشتم اونم شب که شما از یازده به بعد، بد قلق میشی بدجور. اما به خاطر دل بابایی که خیلی کیوان ساکت رو دوست داره نه نیاوردم. و البته عمه جون که قرار بود شما رو نگه داره و دلم بهش قرص بود. دیگه نمیگم در حالی که به ما خیلی خوش می گذشت، شما بابای عمه زهرا رو اوردی جلوی چشماش و وقتی ما رسیدیم خونه موهای عمه زهرا مثل انیشتن شده بود و خونه مون؛ انگار یه بمب توش منفجر ش...
21 ارديبهشت 1392